شاهرخ فرید فرزند سرزمین باستانی دره شهر،لیسانس مهندسی مکانیکـ شاغل شيشه و گاز
ديروز بد ديگران را فراموش كردم كه به فرداي نيك خويش برسم!!!! تيغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار ^^^ هرچه میخواهی ببر اما مبر نان کسی مي شود از معصومیت ديگران بالا رفت. مي توان جار زد و عيب جويي کرد. مي توان تهمت زد و نان بريد. امروز مي گذرد. فردا هم نيز مي گذرد. اما شايد فرصتي نيابي تا از آه آن ستمديده اي که بواسطه هر آنچه در چنته داشتي و نانش را بريدي رهايي يابي. امروز تو با زمين و زمان همدست شو.بگو.بخند. اما خدا در همين نزديکي است... پست و مقام اگر ماندني بود به تو نمي رسيد. خدايي که خودش رزق و روزي مورچه سياهي که در ته چاهي زير تخته سنگ سياهي پنهان است به لطف و کرمش مي رساند... رزق و روزي آناني که تو در ظاهر نانشان را بريده اي را مي رساند... امروز دنيا به کام تو بود و هر آنچه خواستي کردي. مي توانستي نکني... نان کسي را نبري... بريدي...کردي... مطمئن باش که: آتش افروز بود برق نگاهي گاهي ناله اي مي شکند پشت سپاهي گاهي دوستي نصايح خوبي مي کرد. خويشتن دار بود. عليرغم اينکه ميتوانست هم نان ببرد و هم پرده عصمت بندگاني از خدا را به سبب گناه فاحش بدرد ، اما چنين نکرد. صبر کرد و به خدا توکل... زمان در گذر است و عمر ما آفتاب تموز. اما... کاش روياهايمان يکدم حقيقت مي شدند تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند سادگي ، مهر و وفا قانون انسان بودن است کاش قانونهايمان يکدم رعايت مي شدند اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب کاش گاهي چشمهامان با صداقت مي شدند گاهي از غم مي شود ويران دل ما ، کاشکي بين دلها غصه ها ، مردانه قسمت مي شدند ------------------ مي بخور منبر بسوزان مردم آزاري مكن... مردي نبود فتاده را پاي زدن گر دست فتادهاي بگيري مردي من از روييدن خار سر ديوار دانستم كه ناكس ، كس نميگردد بدين بالانشستنها تيغ بران گر بدستت داد چرخ روزگار هرچه مي خواهي ببر اما نبر نان کسي ------------------ اما بزرگان چه خوش گفته اند که: يکروز رسيد غمي به اندازه کوه يکروز رسيد نشاط اندازه دشت افسانه زندگي چنين است عزيز در سايه کوه بايد از دشت گذشت